و سکوت..زیباترین آواز در سمفونی تنهایی
از همه معذرت میخوام اوضاع روحیم بهم ریختس کسی باهام کاری کردو الان زده زیر همه چی؟؟؟ارزش دوست داشتن شده صف هیچ وقت نمیبخشمشر سلام شرمنده کمتر آپ میشم سرم انقد شلوغه اوضاع روحیمم مناسب نیست ازاکثراطرافیانم بدم میاد باورتون نمیشه همشون گرگن تولباس میش چنان کارایی میکنن که تو مغز نمیگنجه حالم از هرچی محجبه و دختر متین بهم میخوره زیر حجابشون چیزایی قایم کردن که... کاش میشد هر چیو گفت اما حیف... دیر شناختم اما خوب شناختم خوبه آدما به خدام فکر کنن گاهي اگر توانستي ، اگر خواستي ، اگر هنوز نامي از من در سر داشتي نه در دل! در كوچه ي تنهايي من قدمي بگذار شلوغيه كوچه ظاهريست ، نترس ، بيا، نگاهي پرت كن و برو همين....... قدر بچه گيامونو ندونستيم چقد راحت سر هرچي بلند بلند گريه ميكرديمو همه ميخواستن آروممون كنن...الان بااينكه آرومم اشك ميريزيم اما باز آزار دهنده اس اشكامون چرا واقعا؟تنهايي دارم با تك تك سلولاي بدنم حس ميكنم شايد دورم شلوغ اما كسي نيس بفهمه منو... همه انقد مغرور شدن كه فقط خودشونو ميبينن!هه جالبه!گاهي وقتا احساس ميكنم زبونم قفل شده چرا خدا؟چرا الان آدما تا 1 محبتي ميكنن بايد فرياد بزنن كه اهالي من اين كارو كردم...بمن كه ميرسيم كو كار خوب؟!دنيا جالب شده خدايا نميخوام بزور عوض كنم سرنوشتو اما شونه هام دارن خم ميشن نگام كن فقط به نگاهت محتاجم خدا.... آنکه دستش را اینگونه محکم گرفته ای دیروز عاشق من بود...!!! دستت را خسته نکن چه محکم یا آرام فردا تو هم تنهایی...
این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره . خدا … دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش . آدم دوباره آدم شد ولی امان از دست این آدم . این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق عاشق اسمون شد . همه اخمو تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو ميون اسمون پرت كرد . بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد . ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که . خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد . فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد . آدم با چشاش می خندید . فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست . آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید . اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد . خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاش . وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . چند وقته به یه دوست قدیمی فرصت دادم نمیدونم چیکار کنم یه موقع بد ضربه ای زد بهم اما باز بهش فرصت دادم نمیدونم کار اشتباهی کردم یانه!!اما فعلا راضیم ازش من هیچ وقت رابطه هام موفق نبوده.همش تو ذهنم کارای قبلیشه اما باهاش خوبم وقتی از کنارش میام همش تو ذهنمه نکنه به دوست قبلیشم اینارو گفته یا این برخوردارو کرده اما میدونم از اون سرترو گاهی از چشم هم می افتیم، بی آنکه ایستاده باشیم روی لبه ها یا کسی هل مان داده باشد.از چشم هم می افتیم و نه چتر همراهمان هست، نه کسی آن پائین آغوش باز کرده ما را بگیرد. از چشم هم می افتیم و هرچه فکر می کنیم یادمان نمی آید قصد خودکشی داشته باشیم. کسی که دوسش داشتم گفتم از زندگیم بره دوسش دارم نمیدونم چی بگم اما بره راحتم خنده داره ... چقدر کوشیدند که آغوش و بوسه را از عشق حذف کنند اما فقط عشق را از آغوش و بوسه حذف کردند تا حالا غروب و دیدی؟ تا حالا توی قاب پنجره نشستی و افق و دیدی؟ تا حالا شده بغضتو تو مشتت بگیری؟ تا حالا شده که گریه کنی؟… مدادرنگی هایت را اگر قرض دهی با سبزش روزهایم را نقاشی می کنم و با قرمزش قلب تپنده ای که پر است از شور زندگی و با زردش خورشید خانم مهربانی که گیسوانش را هر روز برای لبخند من شانه می زند مدادرنگی هایت را اگر قرض دهی این کاغذ بی خط نمی ماند و این روزها حک می شوند بر سپیدی تنش مداد رنگیهایت را اندکی قرض بده خدایا که زندگی اگر طرحی سپید و سیاه باشد هیچ بنده ای دل نمی بندد و دل نمی بازد دستانم را ببین ، نگاه انگشتانم مدادرنگی هایت را می خواهد .......
همیشـــه نباید زلـزلـه بیاید که ویرانی را ببینی .. همین که دروغ بگـویند و بـرونـد یعنی ویــرانــی.. سلام اینبار خودم مینویسم دلم شکسته نمیتونم جمعش کنم خسته ام از همه ۱ ادم چقد باید بخوره مگه چقد ظرفیت داره؟؟اونایی که با من بودن چرا رفتن؟چرا الان میان میگن میخوامت؟؟چرا وجود ادمو میشکنن و بعد میخندن؟تو که ادعات میشه دوسم داری تا حالا فک کردی ادمم؟دل دارم؟یا اصلا چرا تو ثابت کردنش میمونی؟ها؟تا حالا فک کردی خدا میبینتت؟یا دروغ چقد بده؟نه با حرفای الکی خودتوقانع میکنی که چی بشه؟تنها نیستم خوشبختم چون خدا باهامه اما شما اونم ندارین تنهایین میبرندم مال را میخورندم خون پاک. پای هر دیوار نشانی مانده از خاکستر دیروز ... آوار شدی ای طلاوت دروغین عشق بر انبوه بیشمار کتابهای سوخته شده در معبد بی زائر پندارم. این دستهای توست که از عشق محرومند. وگرنه هنوز باور تو در کودکی من گربه دار میزند هر صبح با صدای اذان. من از تو یاد گرفتم گریز را به خدا از ترس تو. نامرد ، بردی ، گفتم شکر... زدی به قصد کُشت ، گفتم چرا ؟ تو از کدام ناپرهیز دامنی که قساوت گناه خویش را در سینه ای که شکسته جستجو میکنی؟ . . دلتنگي هاي آدمي راباد ترانه اي مي خواند لحظه ها چه زود می میرند!روزها چه زود فرسوده می شوند!خاطراتم چه زود پیر و شکسته و رنجور می شود! یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانهی او نروید » بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمیتواند با یك دست كف بزند» مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
زن مانند شیشه ی ظریف و شکستنی است هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید ، زیرا ممکن است شیشه ناگهان بشکند . . . هنوز هم فراموشت نکرده ام بااین که فراموش شده ام هنوز هم صدایت را می شنوم با این که صدایم نکرده ای هنوز هم همه جا می بینمت با این که به دیدنم نیامده ای هنوز هم با عشق تو پا بر جام با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند با این که چشم به چشم دیگری دوخته ای هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام با این که از همه ادما بریده ای هنوز هم نمی توانم گرد غم رو روی صورتت تحمل کنم با این که شنیده ام خودت را باخته ای هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشد با این که شانه هایم زیر بار این عشق شکسته است هنوز هم از امید حرف میزنم با این که تو از زندگی خدا حافظی کرده ای هنوز هم نمیدانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را گسست با این همه میدانم .من هنوز به تو ایمان دارم و تو.......... گفتن از دنیا و نامردی هاش کار من نیست، من فقط می تونم از روزهای زندگی خودم بگم! حال عجیبی دارم، خوب و بدم! .... وقتی کسی رو دوست داری دنیا زیباست، همه چیز زیباست، زمان سریع میگذره و خوشبختی رو می فهمی اما وقتی تنهات میذاره یا حتی تو تنهاش میذاری ، زمان متوقف میشه، دیگه نمی تونی زیبا ببینی، و دیگه خوشبخت نیستی .... اما انصاف نیست چشمامونو ببندیم و فقط به تاریکی لعنت بفرستیم. شاید بهتره گوشه ی چشمامون رو باز نگه داریم! اگه رفت حتما دلیل نمی شه دوستم نداشته باشه؛ شاید چون دوسم داشت رفت، شاید مال من نبود که رفت، شاید لیاقت دوست داشتن رو نداشت، شاید مجبور بود ، شاید ..... قبول دارم که ماه ها زمان لازمه تا واقع بین بشیم اما به خودمون، عقلمون و قلبمون قول بدیم وقتی برای مرگ عشقمون سوگواری کردیم، دوباره زندگی کنیم؛ و مدام تکرار کنیم من تنها کسی نیستم که تنها شده... چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم تمبر و پاکت هم هست و یک عالمه حرف کاش کسی جایی منتظرم بود…




خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت
یه پوست نازک بود رو دلش .
یه روز آدم عاشق دریا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا .
موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی .
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل .
بازنه دلی موند و نه آدمی .
خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد .
یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش .
ولی مگه این آدم ادم ميشد,.
دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .
نه دیگه … خدا گفت … این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود. خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها ، دیگه … بسه .
آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل … چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده .
چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده .
دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید … یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد .
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .
روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت .
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .
تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت .
یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد .
دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته … دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشك می زد و تالاپ تولوپ می کرد .
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داشت اونو کند .
آخ .. اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد .
.......
دلش واسه آدم سوخت .
استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل .
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید .
چرخید و چرخید .
آسمون رعد زد و برق زد
دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن .
همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته .
با چشای سیاه مثه شب آسمون
با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل
اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم .
آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید
هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد .
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود .
نه … خیلی بیشتر .
پاشد و فرشته رو نگاه کرد .
دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .
خواس دلشو دربیاره و بده به فرشته .
ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد .
باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .
تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .
دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .
سینشو چسبوند به سینه آدم .
خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش .
آدم فرشته رو بغل کرد .
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم .
فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”…
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”


رويا هايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه برفي به اشکي نريخته مي ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده اعتراف به عشق هاي نهان و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است
امروز بوی تمام گذشته در خلوتم پیچید،بویی کهنه و دلگیر
شبیه روزهایی که بوی باران لابه لای خانه می پیچد و تو کودک می شوی! و شاعر می شوی!
میان خاطرات پنهان ذهنم قدم می زنم،برگ های خط خورده را ورق زدم،برگ های زرد کاهی بوی دیگری می داد از جنس دیگری بود،شبیه من نبود:شبیه سال های دور،شبیه خنده های خشک شده،شبیه تمام گذشته ام!
روزهایی که روزگاری چقدر دوستش داشتم و حالا...
حالا سهم من از آن تنها بغض ترک خورده ای ست !
میان من و آن دنیا حالا حصاری دیواری چینه ای کوتاه یا بلند کشیده شده است اما گاه که سرک می کشم به آن دنیای کوچک پرتاب می شوم؛دنیایی کوچک شبیه قصه های کودکی...
تمام آدم های آن دنیا،تمام قهرمان های کوچکش تمام عطرهای آن ،همه و همه در ذهنم و قلبم پراکنده می شود
حالا اما تمام یادهای آن روزها به تیرگی بدل شده است
حالا هم مثل همیشه رویاهای آخر قصه خواب و خیالی ست
حالا" آه آنقدر بزرگم که یارای کوچک شدن با من نیست"
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و ..
بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پولهایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساختهاند . برو و به جاي نگراني براي من نگران خودت و ديگر مردان دهكده ات باش»
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد،آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟!
مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند

.jpg)
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









